تبليغاتX
Lilypie Pregnancy tickers کوچولوی من

درباره ما


سلام من مامان نی نی کوچولویی هستم که قراره تا چند وقته دیگه جمع دو نفری خانواده ی ما رو به سه نفر تبدیل کنه. تا قبل از اومدنش من از خاطره های خودم و باباییش مینوشتم اما حالا که خودش نصفه و نیمه حضور داره بیشتر خاطره ها مربوط به خودشه ! و بعد از اومدنش به این دنیا همه خاطره ها میشه واسه خود خودش .

پيوند روزانه

<-LinkTitle->
شکلکهاي خوشگل1
شکلکهاي خوشگل2

شکلکهاي خوشگل 3
شکلکهاي خوشگل 4
دختري ازجنس عروسک

جستجو

"لطفا از کلمات کليدي براي جستجو استفاده کنيد !!!



طراح قالب

㋡دختري از جنس عروسک㋡


Main

My profileRegistration

Log out


کوچولوی من

خاطرات
موضوع:

سلام  سلام

این چند روز حتی وقت نکردم که بیام و یه سر بزنم چه برسه به آپ کردن  (قابل توجه خاله الهه)

   آخه بابا جون سرما خورده بود (وحشتناک) و دائم خوابیده بود این مامانی هم مثل پروانه دورش میچرخید

خلاصه سرم  گرم بود و اصلا وقت آزاد نداشتم

خوشگل مامان دیگه حسابی ور جه وورجه میکنه و ساعت ها مامان و بابا رو سرگرم خودش میکنه

                                                

بابایی که اینقدر ذوق میکنه که نگو

راستی آخر این هفته تولد خاله مهرسا و من و بابا  هنوز نمیدونیم چی براش بخریم

خیلی کادو خریدن براش سخته آخه همه چیز داره من و بابا هم دوست نداریم که کادوی تکراری بخریم ؟!

راستی سرویس رختخواب و روتختیت هم تکمیل شد فقط مونده اسباب بازی و چند تا خورده پاچ دیگه

واسه دیوار اتاقت هم کاغذ دیواری سفارش دادیم آخر هفته هم احتمالا میریم واسه خرید پرده

الان هم برم که بابایی خوابش گرفته و منتظر منه

الهی مامان قربونت بره

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |یکشنبه دهم آبان 1388|

موضوع:

سلام دختر گل مامان

دختر گلم داره هر روز بزرگ و بزرگ تر میشه و مامان و بابا رو واسه اومدنش مشتاق تر میکنه

با سونو ی آخری که رفتم توی شمارش روزهای اومدنت دچار مشکل شدم متفکر

طبق روال قبلی با سونو هایی که انجام داده بودم الان شما باید ۲۴ هفته و ۶ روزت باشه عزیزم

اما آخرین سونو میگه که شما ۲۳ هفته و ۶ روزته تعجباین وسط یک هفته اختلاف وجود داره البته من خودم فکر میکنم دومی معتبر تر باشه آخه وقتی قد و وزنت رو با اطلاعات پزشکی که میگه یک جنین نرمال در هر هفته باید چقدر قد و وزنش باشه مقایسه میکنم دومی همخونی بیشتری داره

اینجوری کوچولوی مامان ۲۶ بهمن به دنیا میاد که البته این حساب و کتاب هم بدون خطا نیست

راستی یک هفته ای میشه که تکون های خاصی رو حس میکنم شاید نشه گفت تکون یه ضربه یه ...

نمیدونم اسمشو چی بگم اولش فکر میکردم که این ضربان قلبته که من احساس میکنم اما دیدم خیلی قوی تر از اینه که بخواد ضربان قلب باشه با کمی مطالعه کشف کردم که این سکسکه های جیگر مامانه

                                

الهی قربون سکسکه کردنت بشم

تکون هاتم داره هر روز بیشتر میشه و گه گاه میشه دیدشون که این امر بابایی رو از افسردگی در اورد

آخه وقتی من میگفتم که داری تکون میخوری و بابایی نمیتونست حسش کنه حسابی لجش در میومد اما حالا میتونه بعضی اوقات حرکاتت رو ببینه و کلی هم ذوق میکنه

دلم میخواست که سونو رفتن برات هیچ ضرری نداشت تا هر روز میرفتم و میدیدمت و چکت میکردم اما حیف ابروکه نمیشه

مامان و بابا  بی صبرانه منتظرن تا تو رو صحیح و سالم در آغوش بگیرن

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |شنبه دوم آبان 1388|

موضوع:

سلام جیگر مامان

رفتیم و برات کلی خرید کردیم

البته این همه خرید فقط یک سوم وسایلیه که باید بخریم هنوز لباسات تکمیل نشده و اسباب بازی هم که اصلا نخریدیم هنوز !

بقیه خرید مونده واسه یه وقت دیگه که بابایی بتونه دوباره مرخصی بگیره

الان که تقریبا توی ۶ ماه هستی حسابی ورجه وورجه هات شروع شده و از الان نمیزاری که مامانی شبها راحت بخوابه

بابایی بد جنس ذوق میکنه  میگه دخترم زرنگه که این قدر تکون میخوره

تازه هر وقت که کم میاره از تو کمک میگیره و میگه بابایی یه لگد بزن تو هم که از همین الان نشون دادی که یه دختر بابایی هستی بلافاصله یه تکونی به خودت میدی الهی مامان قربونت بره عزیزم

بازم خبر جدیدی بود میام و برات تعریف میکنم

           

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |شنبه بیست و پنجم مهر 1388|

موضوع:

سلام

اگه این کلمه ی سلام نبود آدم چه جوری باید شروع میکرد

خب دختر گل مامان

تمام وقت من و بابایی به نوع چیدمان اتاق تو میگذره گلم Flower

البته از اون اول هم کارمون همین بود اما خب اون وقت نمیدونستیم که تو دختری یا پسر ؟! و این که فاصله تا اومدنت زیاد بود اما حالا دیگه باید تصمیم قطعی رو بگیریم چون تا چند وقت دیگه باید اتاقت چیده بشه  

سرویس تخت و کمدت به احتمال ۹۹٪ همونیه که من و بابایی از همون اول طراحیش کردیم

آخه اتاقت کمی کوچیکه و هر طرحی نمیتونه توش پیاده بشه ابرو واسه همین من و باباجون کلی طرح رو با هم چک کردیم و در آخر یه طرحی کشیدیم و بابا جون با فتوشاپ درستش کرد

حالا بزار ساخته بشه عکسشو میزارم

شاید هم آخر هفته با بابا جون و مامان بزرگ و خاله ها بریم تا کمی برات خرید کنیم

همه عجله دارن و میخوان اتاقت رو درست کنن تا کمی سرشون گرم بشه شاید این روز شمار اومدنت کمی تند تر بگذره قلب

باید یه فکری هم واسه رنگ اتافت بکنیم متفکرکه هنوز هیچ تصمیمی براش نگرفتیم

خلاصه سرمون حسابی گرمه کوچولوی من

نمیدونی که بابایی چقدر بی تاب اومدنته اونقدر سوال میکنه که آرمیتا کی میاد؟؟؟؟؟؟؟؟ که گاهی اوقات منم نمیدونم باید چه کار کنم !تعجباز بس روز ها رو شمردم تا دقیقا بهش بگم که تو کی میای خودم هم دچار بی تابی مزمن شدم

فعلا بای

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |سه شنبه بیست و یکم مهر 1388|

موضوع:

سلام سلام صد تا سلام

من و نی نی کوچولوی عزیزم دیروز رفتیم پیش دکتر همه چیز شکر خدا خوب بود

بعدش هم رفتیم سونو

نی نی خوشگل مامان و بابا یه دخمل نانازه

من و بابایی خیلی خوشحالیم

حالا بابایی اجازه داده تا اسمی که برات انتخاب کردیم رو لو بدم مردم تو این مدت راز داری چقدر سخته

من و بابایی با هم قرار گذاشته بودیم اگه جیگر مامان پسر شد اسمشو بذاریم امیر حسین و اگه دختر شد اسمشو بذاریم آرمیتا

قربون آرمیتا ی گلم برم kiss.gif

راستی امشب تولد بابا جونه

تولد بابایی ۱۵ مهرماهه و امشب شب تولدشه

بابا جون من و آرمیتا تولدت رو بهت تبریک میگیم

واسه بابا جون یه کیک سفارش دادم

تازه کادو هم براش خریدم  ۲ تا یکیش از طرف تو نی نی نازم و یکیش هم مال من

البته تو با خبر دخمل بودنت بهترین هدیه رو به باباجون دادی

من واسه بابا جون لباس خریدم

تازه میدونم بقیه هم چی خریدن

مامانی و بابا یی (مامان و بابا ی خودم ): اوناهم لباس

خاله مریم و عمو محسن : صفحه دارت

خاله مهرسا : پازل ۱۵۰۰ تکه

مامانی فوضوله دیگه کادو همه رو نگاه کرده

همه بهمون میگن دیگه از سال دیگه باید واسه نی نی تون جشن تولد  بگیرین

الهی مامان فربونش بره

مامان و بابا حسابی خوشحالن و واسه اومدن آرمیتا جونشون لحظه شماری میکنن

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |سه شنبه چهاردهم مهر 1388|

موضوع:

سلام سلام

نمیدونم چرا جدیدا خوشم میاد که چند بار سلام کنم به جای یک بار !

تولد ۳ روز پیشم مبارک

بله دیگه ۱ مهر تولد مامانیه   به خاطر برنامه های تولدم نتونستم زودتر بیام تولدم رو اعلام کنم

مامانی یه عالمه کادو گرفته که ۲ تاش از همه مهمتره !؟

اولیش کادوی بابایی    بابا جون برام یه انگشتر خوشگل خریده

و اما دومیش که از طرف نی نی گلم بود !؟مرسی عزیزکم که به فکر مامان بودی

میدونین کادو نی نی چی بود ؟ خلاصه یه تکونی به خودش داد تا مامانی احساسش کنه امروز صبح هم برای اولین بار تونستم تاپ و تاپ  اون قلب کوچولوشو احساس کنم

البته فقط یک بار گفت مامانی زیاد پرو نشو همین یه بار بود اونم به خاطر تولدت کلی زحمت کشیدم تا یه تکون بخورم

آدم چی میتونه بگه اخه ابرو

به هر حال مامانی کلی ازت تشکر میکنه عزیزمماچ

تمام سعیت رو بکن تا هر چه زودتر بیای پیشمون

آخه مامان و بابا واسه در اغوش کشیدنت لحظه شماری میکنن 

 

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |شنبه چهارم مهر 1388|

موضوع:

سلام سلام

خلاصه خودم رو رسوندم پای کامپیوتر

این چند وقت خیلی اتفاق ها افتاده ولی من نتونستم بیام و تعریف کنم

اول از همه این که بابایی ۲ هفته است که رفته به یک سفر کاری و هنوزم بر نگشته البته ۳ روزه دیگه میاد

نمیدونم چه جوری این مدت طاقت اوردم فکر میکنم وجود تو بود که بهم آرامش میداد و تحمل این دوری رو برام راحت تر میکرد عزیزم   بابایی هم اونجا از همیشه بی تاب تره آخه الان قلبش واسه ۲ نفر میتپه هر وقت هم که زنگ میزنه اول حال تو رو میپرسه وروجک

من و تو هم این چند وقت که بابا نیست خونه مامانی شون هستیم اونجا هم که کامپیوترشون فوت شده و من نتونستم بیام الان هم به این بهونه که باید برم به خونه سر بزنم اومدم خونه و مستقیم اومدم پای کامپیوتر

راستی نوبت دکترمون هم افتاد تو مهر ماه تا بابایی هم بتونه باهامون بیاد.

و یه چیز دیگه  مامانی (مامان بابا) قراره که بره کربلا گفته که واسه هیچ کسی از اونجا نمی خواد سوغاتی بیاره  ولی گفته فقط واسه نوه ام یه چیزی میارم. خیلی خاطرت عزیزه ها

دیگه باید برم الان میگن این سر زدن خونه چقدر طولانی شده

من و بابایی واسه اومدنت لحظه شماری میکنیم عزیز دلم

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388|

موضوع:

سلام

این مامانی بد قول بازم با تاخیر اومد معذرت

کوچولوی خوشگل من همینجوری داری بزرگ و بزرگ تر میشی حالا دیگه ۴ ماه و یک هفته ای شدی

ولی نمیدونم چرا من هنوز حرکات تو  رو احساس نمیکنم  همه میگن چون بچه اولته این طبیعیه اما خیلی دوست دارم که هر چه زودتر احساست کنم و از این بابت کمی ناراحتم

بعضی وقتا میشینم و مدت ها باهات صحبت میکنم میگم شاید احساساتی بشی و یه تکون بخوری  اما فایده ای نداره میدونم که میخوای یه کمی مامانو اذیت کنی

راستی تا چند روز دیگه باید بریم پیش دکتر تا چک بشیم

امیدوارم که صحیح و سالم  باشی عزیزم

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |چهارشنبه یازدهم شهریور 1388|

موضوع:

سلام سلام

من و نی نی دیروز رفتیم سونوگرافی

البته مامان شوهری هم باهامون اومده بود یعنی من بردمش

اولش نمیذاشتن که مامان بزرگ بچه بیاد تو میگفتن اگه همراه میخواستین باید از قبل میگفتین (ساعت خاصی بود که با همراه نوبت میدادن )

خلاصه من رفتم تو اتاق سونو که یکهو دیدم مامانی اومد تو  چه فنی پیاده کرده بود  که خانومه گذاشته بود بیاد تو نمیدونم

وقتی هم اومد تو اتاق  دکتره بهش گفت خانم کجا ؟ مامانی هم گفت منم اومدم که نگاه کنم

دکتره گفت چی رو میخوای نگاه کنی ؟

مامانی هم گفت : نوه ام رو

بیچاره دکتره  دیگه هیچی نگفت و به مامانی گفت پس بیا شما نگاه کن برو تا من بعدش کارمو شروع کنم

بعدش تمام اجزای بدن نی نی کوچولوی منو داشت بهش نشون میداد ولی من نمیتونستم ببینم

گفتم آقای دکتر خودم هم میخوام نگاه کنم  آخه دلم داشت غش میرفت وقتی دکتره میگفت این دستشه این کف پاهاشه  این ستون فقرات و................

اونم منو اذیت کرد و گفت نمیشه فقط یه نفر میتونه ببینه که نمایندتون  دید

من اینقدر عصبانی شدم فکر کردم جدی میگه

اما بعد از اینکه مامانی رو فرستاد بیرون و کارهای خودش رو هم  انجام داد صفحه مانیتور رو چرخوند طرف منو گفت حالا بیا نگاه کن

حسابی ذوق کردم هورا

الهی فدات بشم خوشگل من  میدونی وقتی نگات میکردم تو به شکم خوابیده بودی

خلاصه کلی حرکات موزون از خودت نشون دادی

ولی این دکتر بیچاره هر کاری کرد نذاشتی بفهمه که تو دختری یا پسر ؟

بابایی میگه چون من نبودم نی نی حرف شما رو گوش نمیکرده

آخه بابایی نتونست که بیاد ولی موقعی که اومده بود دنبالمون اینقدر ذوق زده بود وقتی بهش گفتم دکتر گفته نی نی تون سالمه سالمه کلی خوشحال شده بود کم مونده بود بره دکتر رو ماچ کنه

من و بابایی بی صبرانه منتظر اومدنتیم عزیزم

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388|

موضوع:

سلام نی نی خوشگل مامان

آخه بگو ندیده از کجا میدونی خوشگله ؟اما مامان بزرگم همیشه یه ضرب المثل میگه مبنی بر اینکه هر بچه ای واسه پدر و مادرش بهترینه. مامان بزرگ میگه :سوسکه از دیوار میرفته بالا مامانش میگه قربون دست و پای بلوریت بشم !!!!حالا منم قربون نی نی خوشگلم بشم که داره ۴ ماهش پر میشه

وای خوشگل مامان نمیدونی چقدر انتظار واسه دیدن تو سخته اما خیلی خیلی شیرینه

بابایی که منو کشته صبح که از خواب پا میشه میگه نی نی کی میاد ؟ میره ظهر برمیگرده میگه :مهناز نی نی کی میاد ؟ و ...... این پروسه تا شب موقع خواب ادامه داره

از دست این بابایی فکر کنم تو که بدنیا بیای باید به زور از خونه بفرستمش بیرون و الا به خودش باشه از پیش تو تکون نمیخوره

راستی خلاصه یه بیمارستان خوب و البته خیلی نزدیک پیدا کردم که توش تو بدنیا بیای عزیز دلم

البته بعد از کلی این ور اون ور رفتن. بیمارستان خوب زیاد بود اما راهش دور بود یا مسیرش پر ترافیک بود

خلاصه بیمارستان فوق تخصصی زنان آرش رو انتخاب کردم که فقط مخصوص نی نی هاست 

راستی بعدا متوجه شدم که خودم هم توی همین بیمارستان متولد شدم .یعنی میدونستم که توی بیمارستان آرش متولد شدم اما نمیدونستم این همونه البته مامانی میگه خیلی خیلی تغییر کرده نسبت به اون زمان. اما همش ایستاده بود و این ور و اون ور رو نگاه میکرد و از خاطره های به دنیا اومدن من میگفت

یه دکتر خیلی خوب و با تجربه هم برات انتخاب کردم خیالم راحت شد

هفته دیگه هم باید بریم سونوگرافی عزیز دلم

به امید هر چه زودتر دیدنت گلم

 

نوشته شده توسط :مهناز | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388|



موضوعات

لينک دوستان

ترنم
از رنجی که میبریم !
((ای آزادی! تو چقدر خوبی ))
از هر دری ,عکس
جقله های با مزه !
عکس سرا
بزرگترین سایت سرگرمی و طنز
از فنجان چای هم تا خدا راهی هست
دکوراسیون - تزئینات - آشپزی
دکوراسیون
بابک
راهنمایی بارداری و بچه داری
پارسا کوچولو
عکس نی نی
مانا و مانیا
یاسمین کوچولو
آشپزی
آموزش شیرینی پزی محمود
نی نی به به
اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی
مراقبت های اولیه از کودکان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
طاها کوچولو
کودکانه
آرمیتا کوچولو
دیبا و پرند
کودکان
عاشقانه ها
جوجه طلایی (امیر علی )
عشق بی پایان
اویسا کوچولو
ماهان کوچولو و مامان مریم
کوچولوی نازم (ساره جون و نی نی )
سارینا کوچولو
هاتف جون
آرشيدا ي گل
آتوسا کوچولو
الهه جون


آرشيو دفتر

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387


نويسنده وبلاگ :

مهناز

آمار سايت
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS

کد هاي جاوا


دختري از جنس عروسک